کار گروهی یا گروه کاری

قضیه خیلی عمیقتر از اینه که من بخوام دربارش بحث کنم و بنویسم حتی. ولی خب، چه میشه کرد، منم دادم درآمده دیگه. مدام داد میزنیم که کار گروهی، کار باید گروهی پیش بره، برنامه ریزی میکنیم. تقسیم کار میکنیم. بعد اتفاقات جالبی میافته که متحیر میشیم و من تجربه کردم به صورت جدی. درواقع میتونم بگم با گوشت و پوست و استخونم حسش کردم.

وضعیت خیلی دردناکه. متأسفانه وقتی یک گروه رو دور هم جمع میکنی و برنامه ریزی میکنی برای اینکه کاری انجام بشه، اصلا انگار ملت تو باغ نیستن. اصن نیمدونن چرا تیم شدیم. نمیدونن چرا اصن دور هم جمع شدیم. دلیل این جمع بودنه چیه آخه؟ طرف به این فک میکنه که چک لیستی که دادی بهش، تیک بخوره حالا زمانم زیاد بیاره که خوش بگذره بهش. یا نه، بهش گفتی شما این پارت رو باید هندل کنی، انجام بده، تحویل بده و بره. همین که تحویل بشه. همین که خروجی خطا نده مثلا، کافیه براش. اصن به این فکر نمیکنه که همه این تیم شدنه، برای رسیدن به یه هدفی بوده! هدف ، همون قصه دردناک همیشگیه که هرکی برا خودش یه مدلی تعریفش میکنه. ای بابا ….

دیگر نوشته ها